گنجشك خودش را انداخت روي عباي امام . جيغ مي زد و نوكش را تند تند به هم مي زد . امام رو كردند به من: "عجله كن اين چوب را بگير برو زير سقف ايوان مار را بكش." چوب را برداشتم و دويدم . جوجه هاي گنجشك مانده بودند توي لانه و مار داشت حمله مي كرد بهشان . مار را كشتم و برگشتم با خودم مي گفتم امام و حجت خدا بايد هم با زبان همه ي موجودات آشنا باشد.
برچسب ها : تلگرام, کربلا, مطالب اخلاقی متفاوت, سرچاه
برچسب:
نویسنده: امیر صفری
تاريخ: پنجشنبه
3 اسفند
1396 ساعت: 12:08